ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره

ابوالفضل کوچولوی ما

ملاقات با دوستان

اولین ملاقات ابوالفضل با آبتین عزیز پسر نداجون خیلی خوب بود به توام خیلی خوش گذشت       اینجا کنار ساحل بوشهره اولین قرار نی نی سایتی بعد از یک سال ابوالفضل و پویان عسلی بازم پسر ندا جون خودمونیم چقدذر دوست به اسم ندا دارماااااااااااااا نداها و پسملای نازشون دوستتون دارم ...
4 ارديبهشت 1391

تولد زنبوری

سلام میخواستم روز تولد برات تولد بگیرم اما به این خاطر که تو ماه صفر بود نتونستم گذاشتم بعد از ماه صفر .اما بالاخره این روز بزرگ رو جشن گرفتیم  . مهممون زیادی نداشتیم فقط مامان جونا و بابا جونا و عمه ها عمو و خاله دایی بودن جمعا 14 نفر ...... لطفا ادامه مطلب رو بزنید ...     اینم لباس تولد که بازم مامان دوزه               اینم خاله اذی اورده نیاورده افتتاحش کردی                  اینم کیک تولده زود از یخچال دراوردم اب شده بود  نوش جونت عزیزم     &...
4 ارديبهشت 1391

365 روزگی

تولدت مبارک بوسه میزنم بر دستان تمام مادران امسال درست شب قبل از تولدت توفیق اجباری پیش اومدکه ما بریم خونه مامانی . هر جایی که پا میگذاشتم تمام خاطرات سال گذشته برام تداعی میشد .... اخ که انگار دیروز بود...................   نمیشه گفت شب تلخی بود شب پر از اضطراب و شیرینی انتظار ... ساعت 6 غروبه و سن گل پسرمونم ٩ ماه تمام و 9 روز ( انگار به جای غذا چسب خوردم یا اینکه مهر مادر و فرزند باعث میشه این جدایی اتفاق نیافته ) و اینکه اصرار من برای طبیعی به دنیا اوردنتو به دنیا نیودن تو تمام برنامه ها رو به هم ریخت . تازه از مطب دکتر اومدم دکتر ، سونو ، هر جایی که میرفتم همه همین یک جملرو میگفتن ااااا خانم چرا تا حالا بچه به...
29 دی 1390

تلخ و شیرین ترین انتظار دنیا

بدو بدو آماده میشم اول همه دنبال جوراب هام میگردم کجا گذاشتمشون آخ که چقدر حواس پرت شدم دیرم شده پس این کجاست تازه باید ابوالفضل هم برسونم خونه مامان بالاخره با مکافات رسیدم در خونه و مامانی که میدونه چه خبره زود دررو باز میکنه و ابوالفضل رو میبرم خونه وخداحافظی میکنم ولی چقدر لفتش میدم برای اخرین بار میگم خداحافظ مامانم میگه برو دیگه دیرت شد برمیگردم انگار دل نمیکنم که برم مامان میگه برو دیگه دیر میشه ها و رسما درب رو برویم میبنده و چشمان من به چشمان فرزندم خیره مونده در که بسته میشه نگاهش تو نگاهم جامونده و میدونم تا برگشتم به خونه باهام هست تو ماشینم و مسافرها از مسائل مختلف صحیت میکنن ولی من هنوز تو بطن اون نگاهم رسیدم سر کارو باید تمرک...
7 آذر 1390

ترس از تنهایی

با یکی از عمه هام پیامکی احوال پرسی می کنیم احوال ابوالفضل رو میپرسه و گلایه از برزو نبودن مطالب وبلاگش میکنه و من هم حرف های همیشگی که وقت ندارم و.... بعد از کلی پیامک نوبت خبری میشه که این یکماهه به هر نفری که میشناسم میگم ( ابوالفضلم راه افتاده ها دیگه بدون کمک را میره ) و بعد از پیامک ها و اطلاع رسانی بنده... یهو ترس برم داشت ابوالفضل من راه میره چقدر زود مستقل شد و به استقلالهای بعدیش فکر میکنم و روزهایی که بدون کمک ما درس میخونه ، بدون کمک ما کار میکنه ، خانواده تشکیل میده و در آخر بدون ما زندگی خواهد کرد.... سخته  
23 آبان 1390

مامان ژیگول

چند روز پیش توی آینه نگاه کردم خودمو دیدم با قیافه ی ژولیده پولیده یاد یه متن افتادم که یکی از مامانا نوشته بود : با ناخن های بلند مانیکور شده نمیشود لباس بچه را عوض کرد. همه جایش خط خطی می شود. با کفش های پاشنه بلند نمی شود بچه را بغل کرد و از پله ها بالا و پایین رفت. با روسری های ساتن و ابریشمی نمی شود هم حجاب داشت و هم بچه را که دارد مامان نوردی می کند جمع کرد. با روژ لب نمیشود لپ های دوست داشتنی بچه را بوسید. با دامن کوتاه نمیشود چهار دست و پا دنبال بچه دوید. با بچه نمی شود یک خانم ژیگول بود این روزها همه بهم میگن چرا اینطوری شدی و ..... اما من خیلی خوشحالم از با تو بودن تمام لحظاتم لبریز از توست و من من الان من نیست یک ماد...
23 آبان 1390

دروان بارداری

امروز پست های نی نی سایت رو میخوندم که دیدم شمارش معکوسه3      2        و یکی از دوستان شمارشو آغاز کرده بود برای گذاشتن یک عکس یادگاری .... عکسی از دوران بارداریش و ..... با دیدن عکس رفتم به روزهای خوب بارداری و تو دوستم که همراه من بودی تا پایان این زیباترین دوران زندگی میخواهم بگویم این 9 ماه به تنهایی یک دوران نبود شروعی بود بر آغاز یک دوران جدید که در آن هستی    بوسه میزنم بر دستان تمام مادران ایران زمین
23 آبان 1390

مامان شاغل

عزیزم تو یه مامان شاغل داری که نمی تونه اونجور که باید به تو برسه .  امیدورام که منو به خاطر کوتاهی که در حق تو می کنم ببخشی البته سعی می کنم در حد کمال به وظیفه خودم عمل کنم ولی مامانی تو منو ببخش الان که دارم می نویسم تو پیش مامان جونی خیلی دوست دارم مامان جونو اذیت نکن باشه قربونت برم   این عکسم شرح حال من و تو .الهی قربونت بره مامان   ...
19 آبان 1390

مسافرت با قند عسل

سلام اصرار، اصرار ، اصرار که عکس بزار لطفاً بروی چشم این عکس دریای شمال جاده شمال خونه خاله فاطمه جون( میبینین چه انگولای خومشزه ای دالن) بازم ممنون از همه لطفی که به من و پسری دارین ... ...
19 آبان 1390